احمق؟!

هر کس منو می شناسه می دونه یه سری کارها انجام دادم و می دم که خاص خودمه
نمی دونم چرا ولی من خوشم از روال عادی زندگی آدم ها نمیاد
نمی خوام برای خودم تنها باشم
این روزها که کار نتی ندارم، که کار مفیدی ندارم واقعا حس گیاه بودن دارم
یک گیاه جوانه می زنه، رشد می کنه، سبز و سبزتر می شه، جلوه می فروشه و …
اما اگر کسی دست نبره و ازش برگی نچیه یا محصولی ازش برداشت نکنه تا اون برگ یا میوه خشک و گندیده نشه ولش نمی کنه و به عبارتی تا کسی ازش چیزی نگیره خودش چیزی به کسی نمی ده و اگر کسی هم زیر سایه ی درختی آرامش گرفته از نظر من باز هم دلیل بر رضایت اون گیاه نیست.
بدم میاد از اینطور بودن، قبلا از اینکه کسی چیزی بخواد باید چیزی بدی، قبل از اینکه کسی به زور ازت چیزی بکنه باید خودت تقدیم کنی و باید مفید بود
شاید این حماقته
نمی دونم
ولی
من اینطور دوست دارم
به خاطر اینه که این روزها حس یه گیاه بی خاصیت رو دارم
زندگی انسان ها احمقانه است
حداقل برای من احمقانه است

منتشرشده در: on آگوست 13, 2008 at 9:48 ب.ظ یک نظر بنویسید

اون دوتا

بازم توی باشگاه بغض کرده بودم
داشتم به چهره ی پیرم نگاه می کردم که متوجه شدم اومدن
یکی لباس کنده بود و داشت ورزش می کرد و اون یکی هم کنارش تماشاش می کرد
شاید هم تماشای اون نمی کرد و من اینطور تصور می کنم
اصلا نمی دونم کین، بی افن یا نه
ولی دوست دارم نگاهشون کنم
این با هم بودنش
اینکه یکیشون شبیه طــ … هستش
اینکه گه گاه بهم نگاه می کنند 
و …
برام جالبه
بی خیال خودم و قیافه ام شدم
لذت بردم از بودنشون
از اینکه یکی زیر دست اون یکی رو می گرفت تا بتونه وزنه بزنه
از لبخندهایی که ته جمله هاشون هست
از …
دلم می خواد تصور کنم که بی افن
دلم می خواد به چشم دو هم احساس نگاشون کنم
دلم می خواد …
واقعا نازن

دید زدن تمام شد
باشگاه رو با بغض ترک نکردم اما یه حسرت ته نگاهم بود، ته ذهنم
هیچ وقت چشم به داشته های دیگران نداشتم و ندارم اما
اما کاش منم کسی رو داشتم

منتشرشده در: on at 2:27 ق.ظ یک نظر بنویسید

درده نوشتن

توی فیلم کاغذ بی خط یه تیکه هست که خیلی دوستش دارم
اونجایی که زن بازیگر می گه ( جمله اش کامل یادم نیست ):
می گن نوشتن مثل زایدن می مومنه، اونی که اینو گفته زن نبوده،  من زنم و دو شکم زاییدم، من می دونم که نوشتن سخت تر از زایدنه

منتشرشده در: on آگوست 12, 2008 at 10:21 ب.ظ یک نظر بنویسید

بوتیک

توی اون پاساژ و اون همه لباس رنگارنگ چرا اون چند مغازه گوشه ی پاساژ توجهم رو جلب کردن نمی دونم، اما همین که راه افتادم برم سمتشون با خودم گفتم چه گوشه ی دنجی!
حس خوبی داشتم
شاید هم بد
نمی دونم
همه چیم قاطه!
( این نه، اون یکی، آها، چه مدل قشنگی، بذارم برم ببینم چنده )
:: سلام، ببخشید اون تی شرت تن مانکن اولی چنده؟
ـ سلام، … تومن
:: می شه پروو! کنم؟!
ـ خب پرو نداره، اما چون شمایی!
:: مرسی، اتاق پروو! کدومه؟
ـ پشت سرته، در رو هم باز بذار که گرمت نشه!
( خنده ام گرفت، تا اینو گفت تازه یادم افتاد تنگ ترین و ســ ــکــ ــســ ــی ترین تی شرتنم تنمه و اونطور که سینه رو بالا داده بودم برای بعضی ها دهن آب انداز هم بودم! )
( اتاق پرو عین همه ی اتاق پرو ها، اما با این تفاوت که هواکش نداره، در رو نیمه باز گذاشتم، می تونستم نگاهش رو ببینم، اومدم تی شرت رو تنم کنم که ترسیدم!،این داغ! باکره گی خیلی جاها می ترسوندم، خیلی جاها، روی همون تی شرت این یکی رو تنم کرد، نگاهی انداختم دیدم نیست و صداش از مغازه کناری می اومد اما نامفهوم و فقط شنیدم که داشت به بوتیکدار مغازه کناری می گفت که بیاد پیشش! )
( ترسم بیشتر و بیشتر شد، تی شرت برام مناسب بود، قشنگ هم بود، زدم بیرون از اتاق پرو که اونم اومد، اما تنها، نفس راحتی کشیدم!، بی چک و چونه پول رو بهش دادم و اومدم بزنم بیرون که گفت: )
ـ می تونم اسمت رو بدونم
:: نیازه؟!
ـ نه، هـــ همینجوری
:: رضا
ـ رضاجان می شه …
( با لبخندی، از روی ناچاری!، حرفش رو قطع کردم و با یه تشکر زدم بیرون )
( قلبم تند تر از هر وقت دیگه ای می زد، خیلی وقت بود که پیرمرد توی آینه رو نگاه نمی کردم تا نکنه حال خودم هم ازش به هم بخوره اما انگار این پیر مرد هنوز هم طالب هایی داره هرچند اگر بدونی طالبش فقط برای چند ساعت طلبه! خواهد بود )

منتشرشده در: on at 3:29 ق.ظ یک نظر بنویسید

چرند

گه گاه فکر می کنم افتادم به چرند گفتن
گه گاه چرند می گم
بعضی از مطالبم واقعا چرت شدن
بعضی افکارم …!

منتشرشده در: on at 3:06 ق.ظ یک نظر بنویسید

دید تو

گه گاه فکر می کنم چرا انقدر از بعضی از مطالبت چندشم می شه و بعد به اینجا می رسم که تو زندگی رو توی جوونی و بودن با بهترین می دونی و من زندگی رو بهترین بودن برای زندگی و آینده! می بینم.

منتشرشده در: on آگوست 11, 2008 at 12:17 ق.ظ یک نظر بنویسید

هستم

هستم، می بینی که
هستم، همین

منتشرشده در: on at 12:12 ق.ظ یک نظر بنویسید

سفر

بغض دارم می رم شهر سردرد
می دونی که کجا است
تهران
چند روز اونجام
چند روز باید سردرد رو تحمل کنم
چند روز باید میونه ی هیولای خودی! بودن رو تحمل کنم
برمی گردم
یعنی امیدوارم برنگردم
می خوام برنگردم
اما دست من نیست
ته دره رفتن کار من نیست
کار ساده ای نیست
پس احتمالا! برمی گردم

منتشرشده در: on آگوست 7, 2008 at 11:14 ب.ظ یک نظر بنویسید

باخت، باخت

راستش رو بخوایی منم گه گاه دلم می خواد بگم نیاز دارم
حالا که می بینم گه گاه به ترحم هم نیاز دارم
یعنی اصلا دوست دارم بگم الان به ترحمت نیاز دارم
اما
اما تو نیستی
خودم نخواستم
دیگه هم نمی شه بیام و بگم لطفا کمکم کن، لطفا یه خورده حرفام رو بشنو
با اون مطلبت
کلی حالم گرفته شد
تو بازم عاشق شدی!
و من نمی دونم این بار کی!
این ” کی ” برام مهمه
کاش …!

تقصیر کی بود؟!
من یا تو؟!
چی فکر می کنی؟!
فکر می کنی من؟!
یا فکر می کنی همه رو سر تو شکوندم؟!
اما نه
حقیقت اینه دل تو منع نداره
برای همین همیشه بهت حسادت کردم
و از این بابت فریاد می زنم خوش به حالت، آدم
همین یعنی تو تنها نمی مونی
اینو مطمئنم
حداقل از لج منم که شده تنها نمی مونی!
اما من حالا تنهام
نه عاشقم
نه معشوق
نه زنده
و نه محبوب!
این یعنی که بازنده ام
البته توی بازی باخت، باخت برنده وجود نداره
ولی خب حداقل تو نمی بازی، حتی اگر نبری.

منتشرشده در: on آگوست 6, 2008 at 1:57 ق.ظ یک نظر بنویسید

انا لله و انا الیه راجعون

وقتی می بردنش گفت:  انا لله و انا الیه راجعون
گفتم: خفه شو!، نباید این حرف رو بزنی، پس امید چی می شه؟!
چیزی نگفت.
حالا من خفه شدم، این من بودم که از یاد برده بودم این راه بی برگشته.
یعنی آروم …؟!

منتشرشده در: on آگوست 5, 2008 at 2:12 ب.ظ یک نظر بنویسید