تنها

اونجا هر کسی، کسی رو داشت
فاصلشون یه شماره گیر و بعد هم یه خط تلفن بود
خالی می شدن
صدای آشنا می شنیدن
و …
غروب شده بود تنها آشنام
غروب تنها آشنامه
هیچ کس نبود
هیچ کس رو منتظرم باقی نذاشته بودم
نباید می ذاشتم
نیاز من، دلیل بر فدا کردن دیگران نمی شه
اما این داغون می کنه
باور کن، باور کن این بدجوری داغون می کنه
هومو بودن هم که یعنی امید ممنوع
یعنی سکوت کن تا بهت گیر ندن
یعنی خفه شو
خفه شو
خفه
همین بیشتر و بیشتر داغونت می کنه
نمی دونی باید چه کنی
از طرفی تو هم آدمی
تو هم دل داری
تو هم به امید و هزار و یه نیاز طبیعی و انسانسی دیگه نیاز و حق داری
و از طرفی …
عذاب باید بکشی

آزادی! موقت دادن
اومدم
باز هم کسی نبود
حالا موندم برگشتن چه خاکی به سرم کنم
کاش می شد چشها رو بست و با بغض دیگه بیدار نشد

منتشرشده در: on سپتامبر 25, 2008 at 2:21 ق.ظ ۱ دیدگاه

هیچ!

نمی دونم چی شد که برعکس همه ی اونچه که فکر می کردم شد.
یکی از اون چیزهایی که فکرش رو نمی کردم، انقدر دلتنگ شدن بود.
دلتنگ خیلی ها شدم
حتی اون
هفته ی اول دلتنگیم زیاد نبود
دلم می خواست ببینمش
اما دوست نداشتم نزدیک برم
هفته ی دوم دلم بیشتر تنگ شده بود
با خودم می گفتم اگر دیدمش چشم تو چشمش می ایستم و سلام می کنم
حتی لبخند هم می زنم
اما هفته ی سوم دیگه دلم می خواست ببینمش
واقعا دلم می خواست ببینمش
دلم می خواست بغلش کنم
ببوسمش
روی شونه هاش کلی گریه کنم
حتی التماسش کنم
تا شد هفته ی چهارم
اول هفته وبلاگش رو خونده بودم
یه هفته ی وحشتناک برام رقم خورد
آخه خونده بودم نامزد کرده
دیگه نمی تونستم با رویای در آغوش کشیدنش
در رویای التماس کردن و گریه کردن روی شونه هاش
خودم رو به خواب کنم
دیگه نمی شد.
اون نامزد کرده بود و من باز هم یه تیر خلاص دیگه خورده بودم
هفته ی چهارم خیلی وحشتناک گذشت
چون دیگه نمی تونستم بگم شوهرم، نامزدم، عزیزم
حالا دیگه هیچی نداشتم
هیچ

منتشرشده در: on سپتامبر 21, 2008 at 10:48 ق.ظ ۱ دیدگاه

بغضم یه سلام کوچولو!

دلم می خواد بگم سلام بغضم اما باور کن نمی تونم
همش چند روز می تونم کنارت باشم
عزیزکم اگر بدونی چقدر دلم برات شده بود و می شه
بغض،
روزهای سخت و پر از حقارتی رو گذروندم
گوشه ایش رو برات توی یه دفتر سیاه! رنگ نوشتم و یه روزی می خونیش اما،
اما باور کن نوشتن هم سبکم نمی کرد
باور کن
دلم برای خیلی ها تنگ شده بود
برای همه
حتی برای خودم

منتشرشده در: on سپتامبر 19, 2008 at 1:39 ق.ظ یک نظر بنویسید

خداحافظ

محکومم!
خداحافظ

منتشرشده در: on آگوست 23, 2008 at 1:01 ق.ظ ۱ دیدگاه

برای تو!

بغض دلم می خواد بنویسم
دلم می خواد این چشم های لعنتی که انگار ماه ها است خشک شدن چند قطره اشک روی گونه هام بریزن
دلم می خواد…
اما نمی دونم چمه
نمی دونم می ترسم یا نه
برای منی که تمام وجودم ترسه گه گاه دیگه حس ترس قابل درک نیست

رفتم باهاش خداحافظی
دلم می خواست بغلش کنم
دلم می خواست …
نشد
می دونستم نمی شه
دلم براش تنگه
از همین حالا
برای حرف نزدنش
برای اون لبخند های سنگینش
برای همه ی اونچه که ازش جذبم می کرد

فردا آخرشه
فردا که خلاص بشه نه از موهای های لایت خبری خواهد بود نه از سینه ی شیو کرده و ابروهای برداشته
نه دیگه از رضا خـــ…! خبری خواهد بود و نه از رضا پـــ…، می شم یه عدد
یه کد
همون چیزی که ازش نفرت داشتم
فردا دیگه آخرشه

گفتن که گفته نمی دونه چمه
راستش رو بخوایی خودم هم نمی دونم
نمی دونم چرا اینطور کردم
اما اینو مطمئنم با روندی که پیش می گیری
با این لوند بازی هات
از همین حالا دارم برای آینده دنبال یه دلیل می گردم
یه حماقت!

منتشرشده در: on آگوست 21, 2008 at 9:28 ب.ظ یک نظر بنویسید

نفهم!

این روزا این جمله ی مسخره ی مرد می شی رو از خیلی ها می شنوم
مثلا می خوان دلداری بدن
نمی دونن که …
تازه یه خورده هم فکر کنی توی ادبیات مردسالار این دلداری و تعریف نیست هیچ توهین هم هست، یعنی مرد نیستی، بچه ای، حقیری و … و با این سفر قراره همه ی اونچه که توی چندین سال بدست نیوردی رو توی چند ماه یا نهایت دو سال بدست بیاری
وقتی دیروز بابا گفت چرا انقدر افسرده ای، می ری و برمی گردی و تو که بدنت سالمه و …!
دلم می خواست همونجا خودم رو از توی ماشین پرت کنم بیرون
دلم می خواست خفه شه
نمی دونم چقدر بده که ندونی چی تربیت کردی و چه اخلاقی داره
اما اینو خوب می دونم وقتی ببینی پدرت هم ندونه ( نفهمه! ) آدم تربیت کرده یا حیوون که تنها ملاک سنجشش جسم باشه خیلی درد می کشی
خیلی

منتشرشده در: on آگوست 18, 2008 at 2:29 ب.ظ یک نظر بنویسید

اون پسر!

دلم برای فر! تنگ شده بود
نمی دونم شاید هم نه
ولی دلم می خواست اون طرف برم
دلم می خواست یه خورده گریه کنم
رفتم
چند دقیقه ای در خونشون بودم اما طبق معمول نتونستم گریه کنم
فقط چند قطره اشک
کاش می دونست اونجام
هرچند دوست داشتم تا صبح اونجا باشم اما نمی شد و باید برمی گشتم
فرمون رو پیچوندم و راه افتادم سمت خونه
یه کم اونطرف تر یه پسر
با یه لباس خاکی رنگ!
توی چشاش التماس بود
خواست تا سر خیابون برسونمش
دلم نیومد سوارش نکنم
همین که سوار شد تشکر کرد و گفت دیرشه و باید زودتر به اتوبوس برسه
بهش گفتم تا نیمی از راهش مسیرم می خوره و بعدش رو باید با تاکسی بره
قبول کرد و تشکر
شروع کردیم به حرف زدن
ازش در مورد سفر حقارت پرسیدم
اونم گفت و گفت
دلم نیومد نرسونمش پس تصمیم گرفتم تا مقصد خودم ببرمش
توی صداش و رفتارش یه چیز خاصی بود
یه لحظه حس کردم ماه ها باید این صدا و رفتار رو تحمل! کنم
بهش تن دادم!
اونم گفت
یه سری راهنمایی کرد که از کس دیگه ای نشنیده بودم
رسیدیم به مقصد
نمی دونم اتوبوسش حرکت کرده بود یا نه
ولی حس می کنم این، اونم تو این روزا یه خورده عجیب بود
یه خورده که چه عرض کنم!

یه جاییش گفت: ســـ … رفتی؟!
گفتم: هفته ی دیگه ناچارم
گفت: حیف نیست، حیف این موها، حیف این …!
چیزی نگفتم، فقط یه لبخند تلخ

نمی دونم قبل از من اینو کس دیگه ای هم گفته یا نه اما این روزها مدام به خودم می گم، زندگی هیچ وقت اون چیزی که تو می خوایی نیست، اون راهی رو که تو می خوایی نمی ره، این تویی که باید موج سواری یا بگیری تا بتونی با بالا و پایینش بسازی

منتشرشده در: on at 2:21 ب.ظ ۱ دیدگاه

مرسی رفیق

شب های آخر، روز رفتنتون خوب یادمه
وقت رفتن هردوتون گریه ام گرفت
خوب یادمه
عصبانی بودم از اینکه کاری از دستم برنماید
حالا دیگه داره وقت رفتن من می رسه
وقتی یادم میاد دو شب پیش پیشم بودین
فقط و فقط برای بودن ( شاید هم برای من! )
ته دلم می گم مرسی رفقا
مرسی رفیق

منتشرشده در: on آگوست 16, 2008 at 1:37 ب.ظ یک نظر بنویسید

کمی! حرف

گه گاه دلم نمی خواد حرف بزنم
یعنی اصلا حرف زدن رو بلد نیستم
حرافی به معنای واقعی
، بوده اوقاتی که حرف زدم، برای حرافی
اما بعدا فهمیدم که اونم درست انجام ندادم
بلد نبودم
نیستم
و نمی خوام هم یاد بگیرم
حرف زدن مال دو دسته آدمه یا اونهایی که چیزی برای گفتن دارند و یا اونهایی که کاری جز حرف زدن از دستشون بر نمیاد
من جز هیچ کدوم از این دو دسته نیستم

چند روزه دوست ندارم لب از لب باز کنم
واقعا دوست ندارم

بغض فقط تا آخر این هفته…

منتشرشده در: on at 1:15 ب.ظ یک نظر بنویسید

سالروزش مبارک!

پارسال هم این موقع اوضاع رابطه مون خوب نبود
اما نه دیگه به این خرابی
یعنی نه به این گند که من بهش زدم
نمی دونم این منم که باید شرم کنم یا تو
مهم نیست؟!
نه مهمه
من امروز وقتی برای ندیدت فرار کردم و پنهان شدم شرم کردم
قلبم عین اون بار اولی که قرار گذاشتیم می زد
چی شد به اینجا کشید یا به عبارتی کشوندمش نمی دونم
می دونم گه گاه فحشت می دم
گه گاه می گم بذاره بره …
اما نمی دونم چرا همیشه با دیگران برام فرق داشتی
یه تفاوت اساسی
راستی! مرسی که امروز اس ام اس دادی
امشب اون نوشته ات که بیشتر به یه نیشتر می خورد رو روی قلبم می ذارم
به یاد اون شبهایی که بی شب بخیر به هم نمی خوابیدیم
بی یه حرف آخر! بی هم خوابمون نمی برد
امشب یه جمله دارم که قلبم رو آزار بده اما همون رو هم دوست دارم و بازم می گم مرسی از اس ام اسمت
باور کن نمی دونم چرا
نمی دونم چرا اینطور کردم
اما …
شاید صلاح اینه
شاید!

می ترسم یه روز به خودم بیام و ببینم که دیگه هیچ جوره نمی تونم داشته باشمت
هیچ جوره
اصلا راه برگشتی باقی گذاشتم؟!
نمی دونم
من امروز ترسیدم
شرم کردم
برای همینه که نمی دونم
راستی! قشنگ شده بودی
درست ندیدمت اما انگار یه خورده هم وزن اضافه کردی
مراقب خودت باش
سالروزش مبارک!

منتشرشده در: on آگوست 15, 2008 at 3:27 ق.ظ یک نظر بنویسید