نمی دونم چی شد که برعکس همه ی اونچه که فکر می کردم شد.
یکی از اون چیزهایی که فکرش رو نمی کردم، انقدر دلتنگ شدن بود.
دلتنگ خیلی ها شدم
حتی اون
هفته ی اول دلتنگیم زیاد نبود
دلم می خواست ببینمش
اما دوست نداشتم نزدیک برم
هفته ی دوم دلم بیشتر تنگ شده بود
با خودم می گفتم اگر دیدمش چشم تو چشمش می ایستم و سلام می کنم
حتی لبخند هم می زنم
اما هفته ی سوم دیگه دلم می خواست ببینمش
واقعا دلم می خواست ببینمش
دلم می خواست بغلش کنم
ببوسمش
روی شونه هاش کلی گریه کنم
حتی التماسش کنم
تا شد هفته ی چهارم
اول هفته وبلاگش رو خونده بودم
یه هفته ی وحشتناک برام رقم خورد
آخه خونده بودم نامزد کرده
دیگه نمی تونستم با رویای در آغوش کشیدنش
در رویای التماس کردن و گریه کردن روی شونه هاش
خودم رو به خواب کنم
دیگه نمی شد.
اون نامزد کرده بود و من باز هم یه تیر خلاص دیگه خورده بودم
هفته ی چهارم خیلی وحشتناک گذشت
چون دیگه نمی تونستم بگم شوهرم، نامزدم، عزیزم
حالا دیگه هیچی نداشتم
هیچ
هیچ!
آدرس برای فرستادن دنبالک به این مطلب : http://boghz.wordpress.com/2008/09/21/%d9%87%db%8c%da%86/trackback/