بغض دلم می خواد بنویسم
دلم می خواد این چشم های لعنتی که انگار ماه ها است خشک شدن چند قطره اشک روی گونه هام بریزن
دلم می خواد…
اما نمی دونم چمه
نمی دونم می ترسم یا نه
برای منی که تمام وجودم ترسه گه گاه دیگه حس ترس قابل درک نیست
…
رفتم باهاش خداحافظی
دلم می خواست بغلش کنم
دلم می خواست …
نشد
می دونستم نمی شه
دلم براش تنگه
از همین حالا
برای حرف نزدنش
برای اون لبخند های سنگینش
برای همه ی اونچه که ازش جذبم می کرد
…
فردا آخرشه
فردا که خلاص بشه نه از موهای های لایت خبری خواهد بود نه از سینه ی شیو کرده و ابروهای برداشته
نه دیگه از رضا خـــ…! خبری خواهد بود و نه از رضا پـــ…، می شم یه عدد
یه کد
همون چیزی که ازش نفرت داشتم
فردا دیگه آخرشه
…
گفتن که گفته نمی دونه چمه
راستش رو بخوایی خودم هم نمی دونم
نمی دونم چرا اینطور کردم
اما اینو مطمئنم با روندی که پیش می گیری
با این لوند بازی هات
از همین حالا دارم برای آینده دنبال یه دلیل می گردم
یه حماقت!
برای تو!
آدرس برای فرستادن دنبالک به این مطلب : http://boghz.wordpress.com/2008/08/21/%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%aa%d9%88/trackback/