اون پسر!

دلم برای فر! تنگ شده بود
نمی دونم شاید هم نه
ولی دلم می خواست اون طرف برم
دلم می خواست یه خورده گریه کنم
رفتم
چند دقیقه ای در خونشون بودم اما طبق معمول نتونستم گریه کنم
فقط چند قطره اشک
کاش می دونست اونجام
هرچند دوست داشتم تا صبح اونجا باشم اما نمی شد و باید برمی گشتم
فرمون رو پیچوندم و راه افتادم سمت خونه
یه کم اونطرف تر یه پسر
با یه لباس خاکی رنگ!
توی چشاش التماس بود
خواست تا سر خیابون برسونمش
دلم نیومد سوارش نکنم
همین که سوار شد تشکر کرد و گفت دیرشه و باید زودتر به اتوبوس برسه
بهش گفتم تا نیمی از راهش مسیرم می خوره و بعدش رو باید با تاکسی بره
قبول کرد و تشکر
شروع کردیم به حرف زدن
ازش در مورد سفر حقارت پرسیدم
اونم گفت و گفت
دلم نیومد نرسونمش پس تصمیم گرفتم تا مقصد خودم ببرمش
توی صداش و رفتارش یه چیز خاصی بود
یه لحظه حس کردم ماه ها باید این صدا و رفتار رو تحمل! کنم
بهش تن دادم!
اونم گفت
یه سری راهنمایی کرد که از کس دیگه ای نشنیده بودم
رسیدیم به مقصد
نمی دونم اتوبوسش حرکت کرده بود یا نه
ولی حس می کنم این، اونم تو این روزا یه خورده عجیب بود
یه خورده که چه عرض کنم!

یه جاییش گفت: ســـ … رفتی؟!
گفتم: هفته ی دیگه ناچارم
گفت: حیف نیست، حیف این موها، حیف این …!
چیزی نگفتم، فقط یه لبخند تلخ

نمی دونم قبل از من اینو کس دیگه ای هم گفته یا نه اما این روزها مدام به خودم می گم، زندگی هیچ وقت اون چیزی که تو می خوایی نیست، اون راهی رو که تو می خوایی نمی ره، این تویی که باید موج سواری یا بگیری تا بتونی با بالا و پایینش بسازی

منتشرشده در: on آگوست 18, 2008 at 2:21 ب.ظ ۱ دیدگاه

آدرس برای فرستادن دنبالک به این مطلب : http://boghz.wordpress.com/2008/08/18/%d8%a7%d9%88%d9%86-%d9%be%d8%b3%d8%b1/trackback/

RSS برای دیدگاه‌های‌ این نوشته.

یک نظر Leave a comment.

  1. are gahi bayad tan dad be kehili chiza ke too zehnet nist . .


Leave a Comment