کابوس

رـــــ  پــــ    تویی ؟!
بله جناب!
( رنگ و نور صحنه داره مدام تقلیل می ره،
افسر سیلی محکمی به صورتش می زنه و دوتا سرباز دستش رو می گیرن و می برن،
مقاوت نمی کنه، عادت! به مقاوت نداره، بدش میاد از مقاومت واسه خودش، واسه جونش،
اما نمی شه گفت نترسیده، نه، ترسیده، سعی می کنه چهرش اینو نشون نده اما قلبش که داره تند و تند می زنه رو نمی تونه کاری کنه،
حالا دیگه نوری نمونده،
انداختنش گوشه ی یه اتاق تاریک،
فکرش رو کرده بود، اما تصور کجا بود مانند در صحنه بودن،
نمی دونه قراره چه بلایی سرش بیارن،
ترسیده، حالا دیگه چهره رو هم نمی تونه کاری کنه، کسی کنارش نیست، توی این اتاق هیچ کس نیست، پس راحت از ترس به خودش می لرزه،
دوست داره چشاش رو ببینده و باز کنه و متوجه بشه که اینها همه یه کابوس بوده، عین کابوس های گذشته!
با خودش می گه: احمق! حالا دیگه بدون اینکه حتی یه نفر با خبر بشه و سراغت رو بگیره راحت هر بلایی می تونن سرت بیارن،
خودش رو، باـــ ش رو، ماـــ نش رو لعنت می کنه، چون همشون توی اینجا بودنش مقصرن
کاری از دستش بر نمیاد، عادت به داد و فریاد هم نداره
می لرزه، حالت تهوع داره
می گذره، می گذره، می گذره
چشاش کم کم گرم خواب می شن، هنوز کامل چشاش رو نبسته که با صدای در اتاق به خودش میاد
یکی اون ور در واساده و داد می زنه: پاشو کثافت کـــ … ی، پاشو بیا بیرون
می ترسه، اما دیگه بسه، خودش رو جمع و جور می کنه، آروم بلند می شه، سمت در راه میفته،
همین که به در می رسه دستی شونش رو می چسبه و هلش می ده سمت بیرون و داد می زنه: ده راه برو کثافت
عصبانی می شه
خوبه!
با عصبانی شدن ترسش کمرنگتر می شه
می کشن، می برنش
آرزو می کنه ته این راهرو یه تناب گره خورده ببینه
تحمل شکنجه رو نداره
تحمل درد رو نداره
دلش می خواد خلاص بشه
نمی دونه چی قراره سرش بیارن
… )
از خواب می پرم!

منتشرشده در: on جولای 3, 2008 at 1:51 ب.ظ یک نظر بنویسید

آدرس برای فرستادن دنبالک به این مطلب : http://boghz.wordpress.com/2008/07/03/%da%a9%d8%a7%d8%a8%d9%88%d8%b3/trackback/

RSS برای دیدگاه‌های‌ این نوشته.

Leave a Comment