معامله

نباید!
نباید می رفتم سراغ یوزرم!
گه گاه دلم می خواد داد بزنم
دلم می خواد انقدر سرم رو به دیوار بکوبم که …!
کاش می شد از دست حس! خلاص شد
رفتم سراغ یوزر
بازم! نامه داشتم
چندتا خواستگار دیگه
اگر اهلش! بودم تا حالا نه یک گزینه بلکه می تونستم چندین گزینه! رو امتحان! کنم
اگر اهلش! می بودم، بودن کسانی که ندید می خواستنم چه رسه به اونهایی که دیدن
اگر به این دل گندیده! فقط یه ذره اجازه جولان دادن داده بودم، فقط یه ذره، تا حالا چندین دل رو به بازی گرفته بود و حداقل دلم خوش بود خودش از بس استفاده نشده نگندیده و گندش! از جای دیگه است
اگر…

بازم نامه داشتم
یکی نوشته بود:
” سلام، اهل …ام!، با هیکلی مناسب، بیا با هم باشیم”
راستش رو بخوایی یه نگاه به عکاسش انداختم، هم در مورد هیکلش راست گفته بود، هم هم سنم بود، هم زیبا بود
اما مسخره است
جمله اش رو دوباره بخون
“با هیکلی مناسب”
یعنی آدم رو عین گوسفند، عین قربونی!، به هیکل دیدن
فرقی نمی کنه از خودت اینطور بگی یا از دیگری، مهم اون زاویه ی دید و اون خواسته
اونی که از هیکلش برات می گه، از هیکل ازت می خواد
یعنی تن می ده، تا تن بگیره
شاید برای خیلی ها این معامله بدی نباشه
ولی کاش کسی جون می داد، و جون می خواست

منتشرشده در: on جولای 31, 2008 at 12:52 ق.ظ ۱ دیدگاه

گریه ی سرگردان

یه بار ساقی نوشت گاهی گریه اش می گیره و بعد از گریه یا وقت گریه ( نه قبلش ) می فهمه که علت گریش چی بود
اینو یه جای دیگه! هم نوشتم که منم اینطورم
چند روزه یه بغض دارم که نمی دونم کی قراره بترکه
امروز وسط تمرین، توی باشگاه، جلوی آینه!، نگاه خودم می کردم که اشکم جاری شد، بینیم سرخ شد
جای گریه نبود
کلی خودم رو نیشکون گرفتم تا تونستم خودم رو کنترل کنم

می دونم علت این بغض و اون گریه ی سرگردون که نمی دونه کجا بیرون بریزه چیه
یعنی این چند وقته کلی موقعیت واسه گریه بود که نشد گریه کنم و بغض! شد
بستن وبلاگ
کارهایی که موند
تنها و تنهاتر شدن
رفتن به سفر حقارت
و …
همه و همه گریه می خوان، می خواستن
اما چرا نتونستم گریه کنم نمی دونم

گریه ام سرگردون شده
بی موقع، نه وقتی که می خوام
می خواد بالا بزنه
و اگه نزنه…!
اگه نذارم…!

بغض! داره می شه پنج
بازم خوابم نمی بره
کاش می شد الان گریه کرد
کاش…

راستی! بغض انگار تو هم یادت رفته فقط تا آخر این ماه با هم هستیم
بعدش چی؟!
نمی دونم
باور کن نمی دونم
شاید برگشتم
شاید هم نشد!

منتشرشده در: on جولای 30, 2008 at 3:44 ق.ظ ۱ دیدگاه

سیلی

دارم لباس می پوشم
عین همیشه توی گلوم بغض رو حس می کنم
باشگاه هم شده برام نشانی از تنهایی
یکی دیگه هم میاد برای لباس عوض کردن
اونم تمرینش خلاص شده
نگاش نمی کنم
می دونم نباید نگاه کنم
اما انگار اون نمی دونه من نباید نگاش کنم
می گه: نمی دونم چرا هر چی زیر بغل! کار می کنم بیرون نمیان!
نمی دونم چی بگم
اون لخت جلوی من واساده و داره فیگور می گیره
دلم می خواد یه سیلی به صورتش بزنم
شاید هم این منم که باید سیلی بخورم
اما نه!، دلم می خواد همونجا یه سیلی بیخ گوش خدا بزنم
هیس!

آخه کیو دیدی از باشگاه با اشک بیرون بزنه؟!

چند روزه دلم می خواد یه دل سیر گریه کنم اما نمی شه
نمی دونم چرا دلم گریه می خواد
یعنی می دونم اما …

منتشرشده در: on جولای 29, 2008 at 1:27 ق.ظ یک نظر بنویسید

سخیف!

زدم بیرون
گفتم بیا و تو هم کمی سخیف نگاه کن
عین همه!
برای آدم ها سایز بذار
قیمت بذار
اول بذار
آخر بذار
و …
سخت بود، یعنی واسه من سخت بود
اما شروع کردم
ناچارم! به تفاوت پس عین همه، رو هم باید متفاوت تعبیر کنی
خودم رو گذاشتم جای یه پسر که می خواد انتخاب کنه!
جای دختر هم جنس دوست داشتنیم رو گذاشتم
هر پسری از روبه رو اومد رو دید زدم
باید در مورد آدم ها چیزی می گفتم
پس شروع کردم
اولی یه پسر عضلانی بود، با قدی کوتاه اما هیکلی تراش خورده و صورتی زیبا
نیشخندی زدم و گفتم: وای این خوبه!، اما نه، با این قد من که تعریفی نسبت به قد این نداره  بچمون کوتاه قد از آب در میاد
و بعد نتونستم نخندم
بچه؟!
دومی یه پسر با هیکلی معمولی اما بلند قد بود
بازم باید چیزی می گفتم: اینم بدک نیست اما کنارش قدم زدن سخته، تازه گیریم زد به سرش! و دلش هارد ســ… هم خواست اون وقت با این قد کوتاه کلی پیشش کم میارم، وای نه!
سومی یه پسر درشت هیکل و بلند قد بود، یه هیولا!
گفتم: وای خدا اینو!، حال می ده بین بازوهاش باشی، عین قبلی قدش مشکل داره..، اما فکرش رو بکن بین این بازوها، زیر این تنه! له بشی، آخ که چه حالی می ده!، فکرش رو بکن! یه هفته منتظر باقی بذاریش، واااای! ته هفته کاریت می کنه که این بار تو یه هفته عذاب بکشی و نتونی درست راه بری، وای!، این خوبه اما…!
بعدی یه پسر با هیکلی نسبتا مناسب بود، قدش هم متوسط و مناسب، اومدم چیزی بگم، نشد،
گریه ام گرفت
باید دوباره سرم رو زیر می نداختم

منتشرشده در: on at 1:16 ق.ظ یک نظر بنویسید

اصالت!

یه زمانی فلان مدل مو، فلان مدل رفتار مخصوص هوموها بود
کیف رو کج انداختن روی دوش، یه کیف مثلثی
ابروهای …
از سالن های مد گرفته تا کافی شاپ های تهران
همه می دونستن این تریپ برای همه! نیست
کم کم اینم رو هم گرفتن
یا شاید هوموها این رو هم دادن!
به همه
هر کسی که طالب بود
حالا توی خیابون پره از پسرهایی که صورت آرایش می کنند
موشون رو فلان! مدل می کنند
کیف رو کج روی شونه می ندازن
و …
اما هنوزم یه چیز واسه ماها! مونده و اونم اصالت رفتاره متفاوته
حتی توی ظاهر!
اینو مطمئن باش که هیچ غیر همجنسگرایی نمی تونه کیف مثلثی شکلش رو اونطور بگیره و روی شونه بندازه که یه هومو می تونه
اینو مطمئن باش که هیچ دگرجنسگرایی نمی تونه موبایل رو عین یه کیف کوچیک زنونه دست بگیره و راه بره، اگر هم اونطور بگیره باز مطمئنم نوع دست گرفتنش اصیل! نیست
اصالت رفتار، دادنی نیست
گرفتنی نیست
باید اصل! باشی تا بتونی اصیل رفتار کنی
اصله، اصل

منتشرشده در: on at 12:57 ق.ظ یک نظر بنویسید

گوگل ریدر

نفرت دارم از این افزونه ی پر فایده ی گوگل
همیشه و هر روز حرف نخونده ای داره
نمی دونم من چرا باید همه رو بخونم!

منتشرشده در: on at 12:45 ق.ظ یک نظر بنویسید

لعنت

نقشه ژن رو دیدی؟!
عین یه نرده بونه! که به زور دور خودش پیچیده باشیش
یه خطه
چندتا خط
چندتا خط که می گن تو چی هستی
چی باش
چطور هستی
چطور باش
از چه جنسی
به چه رنگی
به چه احساس
با چه کم و
چه زیاد
همش توی اون چندتا خط هست
تازه خیلی بیشتر از این
وقتی به اون خطوط فکر می کنم و ذره ای احتمال می دم که گیر! احساسم اونجا است
( هرچند اگر معلوم بشه گیر! کار! از اونجا نیست )
با خودم می گم لعنت به اون خطی که به ظاهر من رو پسر و در داخل پسرخواه! نوشت
و لعنت به اون خطی که تو رو در ظاهر پسر و در داخل دگرخواه! نوشت

وقتی مجله رو دستت می دم، وقتی می بینم بین اون همه مطلب می گردی مصاحبه با فلان زن بازیگر رو گیر بیاری، وقتی می بینم جذابترین نگاه هات برای اون! عکس ها است…
راستش رو بخوایی شروع می کنم به لعنت گفتن!، لعنت به خودم، به خط، به خالق خط و …
کاش یک بار نگاهت رو سمتم جذاب می دیدم
کاش یه لبخندت ( از همون مدل همیشگی و سنگینش ) به چشام بود
کاش …
فقط دلم نمیاد بگم کاش مثل من بودی
سخته
به خدا سخته

منتشرشده در: on جولای 28, 2008 at 1:45 ب.ظ یک نظر بنویسید

این روزا

این روزا رو می دیدی!
می دیدم
می دونستیم!
اما اینم خوب می دونستم چه روزای دردناکی خواهند بود
خفه، شاید تعبیری با اغراق اما خوب براش باشه
انگار یکی پاهاش رو روی گلوت گذاشته و …

منتشرشده در: on at 1:08 ب.ظ یک نظر بنویسید

آب نمکی!

می دونی که ناچار شدم
آره ناچار!
اما این ناچاریی انگار زمان وحشتناکی بوده
این روزها خبرهای خوبی نمی شنوم
ترس
تهدید
و خیلی چیزهای دیگه که نمی شنوی و نمی بینی اما حس می کنی یا از نشانه هاش می فهمی.
حس خوبی ندارم
انگار بچه ها! دارن روزهای داغی رو پشت سر می ذارن
خیلی داغ
کاش می تونستم باشم
حداقل بودنم امید بود
یه امید کوچولو؟!
اما حالا چی؟!
حس می کنم داخل یه تشت آب نمک قرارم دادن تا وقتی که دوباره وقت برگشتن بشه.
این خوب نیست
اصلا خوب نیست
نه انتخابم این بوده و نه اگر قرار بر انتخاب بود حتی اگر بعدها مفیدتر می بودم هم یک همچین انتخابی می کردم
باید این روزها یادم بمونه
باید یادم بمونه
کاش این حس بد و نمکی! رو نداشتم

منتشرشده در: on جولای 26, 2008 at 3:08 ب.ظ (2) دیدگاه

قفس فله ای

بازم خوابم نمی بره
یه لحظه خودم رو تویه یه قفس فله ای دیدم
از همین قفس هایی که انواع مدل جونور! یا یه مدل اما از تعداد زیادش رو توی خودشون زندانی می کنن
می گن دنیا همش قفسه
راست می گن
سر و تهش به هم چسبیده است
اما توی همین دنیا قفس های کوچیکتر زیادی هست
کشور
ایالت
شهر
خونه
اتاق
خوابگاه
و …
همه رو می شه قفس دید
و من اون تو بودم
توی اون قفس فله ای
دور تا دورم پسر
دور تا دورم تخت
به سنگینی نفس می کشیدم
این ریه ها هنوزم باز نشدن
دلم می خواد بزنم بیرون
اما نمی شه، ممکنه زیری!، کناری بیدار بشن
اصلا اونا به درک
نمی دونم در سالن! بازه یا نه
نفسم بیشتر می گیره
دلم می خواد داد بزنم
برم یه جایی و چیزی بخونم
چیزی بنویسم
اما
اما توی قفس فله ای! قانون، قانونه بقا است و نه خواسته های زندانی
فقط می شه خوابید
از خواب متنفرم
خوابم نمیاد
خوابم نمی بره
اشک!

منتشرشده در: on جولای 24, 2008 at 2:13 ق.ظ ۱ دیدگاه