خداحافظ

محکومم!
خداحافظ

منتشرشده در: on آگوست 23, 2008 at 1:01 ق.ظ (۰) دیدگاه

برای تو!

بغض دلم می خواد بنویسم
دلم می خواد این چشم های لعنتی که انگار ماه ها است خشک شدن چند قطره اشک روی گونه هام بریزن
دلم می خواد…
اما نمی دونم چمه
نمی دونم می ترسم یا نه
برای منی که تمام وجودم ترسه گه گاه دیگه حس ترس قابل درک نیست

رفتم باهاش خداحافظی
دلم می خواست بغلش کنم
دلم می خواست …
نشد
می دونستم نمی شه
دلم براش تنگه
از همین حالا
برای حرف نزدنش
برای اون لبخند های سنگینش
برای همه ی اونچه که ازش جذبم می کرد

فردا آخرشه
فردا که خلاص بشه نه از موهای های لایت خبری خواهد بود نه از سینه ی شیو کرده و ابروهای برداشته
نه دیگه از رضا خـــ…! خبری خواهد بود و نه از رضا پـــ…، می شم یه عدد
یه کد
همون چیزی که ازش نفرت داشتم
فردا دیگه آخرشه

گفتن که گفته نمی دونه چمه
راستش رو بخوایی خودم هم نمی دونم
نمی دونم چرا اینطور کردم
اما اینو مطمئنم با روندی که پیش می گیری
با این لوند بازی هات
از همین حالا دارم برای آینده دنبال یه دلیل می گردم
یه حماقت!

منتشرشده در: on آگوست 21, 2008 at 9:28 ب.ظ (۰) دیدگاه

نفهم!

این روزا این جمله ی مسخره ی مرد می شی رو از خیلی ها می شنوم
مثلا می خوان دلداری بدن
نمی دونن که …
تازه یه خورده هم فکر کنی توی ادبیات مردسالار این دلداری و تعریف نیست هیچ توهین هم هست، یعنی مرد نیستی، بچه ای، حقیری و … و با این سفر قراره همه ی اونچه که توی چندین سال بدست نیوردی رو توی چند ماه یا نهایت دو سال بدست بیاری
وقتی دیروز بابا گفت چرا انقدر افسرده ای، می ری و برمی گردی و تو که بدنت سالمه و …!
دلم می خواست همونجا خودم رو از توی ماشین پرت کنم بیرون
دلم می خواست خفه شه
نمی دونم چقدر بده که ندونی چی تربیت کردی و چه اخلاقی داره
اما اینو خوب می دونم وقتی ببینی پدرت هم ندونه ( نفهمه! ) آدم تربیت کرده یا حیوون که تنها ملاک سنجشش جسم باشه خیلی درد می کشی
خیلی

منتشرشده در: on آگوست 18, 2008 at 2:29 ب.ظ (۰) دیدگاه

اون پسر!

دلم برای فر! تنگ شده بود
نمی دونم شاید هم نه
ولی دلم می خواست اون طرف برم
دلم می خواست یه خورده گریه کنم
رفتم
چند دقیقه ای در خونشون بودم اما طبق معمول نتونستم گریه کنم
فقط چند قطره اشک
کاش می دونست اونجام
هرچند دوست داشتم تا صبح اونجا باشم اما نمی شد و باید برمی گشتم
فرمون رو پیچوندم و راه افتادم سمت خونه
یه کم اونطرف تر یه پسر
با یه لباس خاکی رنگ!
توی چشاش التماس بود
خواست تا سر خیابون برسونمش
دلم نیومد سوارش نکنم
همین که سوار شد تشکر کرد و گفت دیرشه و باید زودتر به اتوبوس برسه
بهش گفتم تا نیمی از راهش مسیرم می خوره و بعدش رو باید با تاکسی بره
قبول کرد و تشکر
شروع کردیم به حرف زدن
ازش در مورد سفر حقارت پرسیدم
اونم گفت و گفت
دلم نیومد نرسونمش پس تصمیم گرفتم تا مقصد خودم ببرمش
توی صداش و رفتارش یه چیز خاصی بود
یه لحظه حس کردم ماه ها باید این صدا و رفتار رو تحمل! کنم
بهش تن دادم!
اونم گفت
یه سری راهنمایی کرد که از کس دیگه ای نشنیده بودم
رسیدیم به مقصد
نمی دونم اتوبوسش حرکت کرده بود یا نه
ولی حس می کنم این، اونم تو این روزا یه خورده عجیب بود
یه خورده که چه عرض کنم!

یه جاییش گفت: ســـ … رفتی؟!
گفتم: هفته ی دیگه ناچارم
گفت: حیف نیست، حیف این موها، حیف این …!
چیزی نگفتم، فقط یه لبخند تلخ

نمی دونم قبل از من اینو کس دیگه ای هم گفته یا نه اما این روزها مدام به خودم می گم، زندگی هیچ وقت اون چیزی که تو می خوایی نیست، اون راهی رو که تو می خوایی نمی ره، این تویی که باید موج سواری یا بگیری تا بتونی با بالا و پایینش بسازی

منتشرشده در: on at 2:21 ب.ظ ۱ دیدگاه

مرسی رفیق

شب های آخر، روز رفتنتون خوب یادمه
وقت رفتن هردوتون گریه ام گرفت
خوب یادمه
عصبانی بودم از اینکه کاری از دستم برنماید
حالا دیگه داره وقت رفتن من می رسه
وقتی یادم میاد دو شب پیش پیشم بودین
فقط و فقط برای بودن ( شاید هم برای من! )
ته دلم می گم مرسی رفقا
مرسی رفیق

منتشرشده در: on آگوست 16, 2008 at 1:37 ب.ظ (۰) دیدگاه

کمی! حرف

گه گاه دلم نمی خواد حرف بزنم
یعنی اصلا حرف زدن رو بلد نیستم
حرافی به معنای واقعی
، بوده اوقاتی که حرف زدم، برای حرافی
اما بعدا فهمیدم که اونم درست انجام ندادم
بلد نبودم
نیستم
و نمی خوام هم یاد بگیرم
حرف زدن مال دو دسته آدمه یا اونهایی که چیزی برای گفتن دارند و یا اونهایی که کاری جز حرف زدن از دستشون بر نمیاد
من جز هیچ کدوم از این دو دسته نیستم

چند روزه دوست ندارم لب از لب باز کنم
واقعا دوست ندارم

بغض فقط تا آخر این هفته…

منتشرشده در: on at 1:15 ب.ظ (۰) دیدگاه

سالروزش مبارک!

پارسال هم این موقع اوضاع رابطه مون خوب نبود
اما نه دیگه به این خرابی
یعنی نه به این گند که من بهش زدم
نمی دونم این منم که باید شرم کنم یا تو
مهم نیست؟!
نه مهمه
من امروز وقتی برای ندیدت فرار کردم و پنهان شدم شرم کردم
قلبم عین اون بار اولی که قرار گذاشتیم می زد
چی شد به اینجا کشید یا به عبارتی کشوندمش نمی دونم
می دونم گه گاه فحشت می دم
گه گاه می گم بذاره بره …
اما نمی دونم چرا همیشه با دیگران برام فرق داشتی
یه تفاوت اساسی
راستی! مرسی که امروز اس ام اس دادی
امشب اون نوشته ات که بیشتر به یه نیشتر می خورد رو روی قلبم می ذارم
به یاد اون شبهایی که بی شب بخیر به هم نمی خوابیدیم
بی یه حرف آخر! بی هم خوابمون نمی برد
امشب یه جمله دارم که قلبم رو آزار بده اما همون رو هم دوست دارم و بازم می گم مرسی از اس ام اسمت
باور کن نمی دونم چرا
نمی دونم چرا اینطور کردم
اما …
شاید صلاح اینه
شاید!

می ترسم یه روز به خودم بیام و ببینم که دیگه هیچ جوره نمی تونم داشته باشمت
هیچ جوره
اصلا راه برگشتی باقی گذاشتم؟!
نمی دونم
من امروز ترسیدم
شرم کردم
برای همینه که نمی دونم
راستی! قشنگ شده بودی
درست ندیدمت اما انگار یه خورده هم وزن اضافه کردی
مراقب خودت باش
سالروزش مبارک!

منتشرشده در: on آگوست 15, 2008 at 3:27 ق.ظ (۰) دیدگاه

احمق؟!

هر کس منو می شناسه می دونه یه سری کارها انجام دادم و می دم که خاص خودمه
نمی دونم چرا ولی من خوشم از روال عادی زندگی آدم ها نمیاد
نمی خوام برای خودم تنها باشم
این روزها که کار نتی ندارم، که کار مفیدی ندارم واقعا حس گیاه بودن دارم
یک گیاه جوانه می زنه، رشد می کنه، سبز و سبزتر می شه، جلوه می فروشه و …
اما اگر کسی دست نبره و ازش برگی نچیه یا محصولی ازش برداشت نکنه تا اون برگ یا میوه خشک و گندیده نشه ولش نمی کنه و به عبارتی تا کسی ازش چیزی نگیره خودش چیزی به کسی نمی ده و اگر کسی هم زیر سایه ی درختی آرامش گرفته از نظر من باز هم دلیل بر رضایت اون گیاه نیست.
بدم میاد از اینطور بودن، قبلا از اینکه کسی چیزی بخواد باید چیزی بدی، قبل از اینکه کسی به زور ازت چیزی بکنه باید خودت تقدیم کنی و باید مفید بود
شاید این حماقته
نمی دونم
ولی
من اینطور دوست دارم
به خاطر اینه که این روزها حس یه گیاه بی خاصیت رو دارم
زندگی انسان ها احمقانه است
حداقل برای من احمقانه است

منتشرشده در: on آگوست 13, 2008 at 9:48 ب.ظ (۰) دیدگاه

اون دوتا

بازم توی باشگاه بغض کرده بودم
داشتم به چهره ی پیرم نگاه می کردم که متوجه شدم اومدن
یکی لباس کنده بود و داشت ورزش می کرد و اون یکی هم کنارش تماشاش می کرد
شاید هم تماشای اون نمی کرد و من اینطور تصور می کنم
اصلا نمی دونم کین، بی افن یا نه
ولی دوست دارم نگاهشون کنم
این با هم بودنش
اینکه یکیشون شبیه طــ … هستش
اینکه گه گاه بهم نگاه می کنند 
و …
برام جالبه
بی خیال خودم و قیافه ام شدم
لذت بردم از بودنشون
از اینکه یکی زیر دست اون یکی رو می گرفت تا بتونه وزنه بزنه
از لبخندهایی که ته جمله هاشون هست
از …
دلم می خواد تصور کنم که بی افن
دلم می خواد به چشم دو هم احساس نگاشون کنم
دلم می خواد …
واقعا نازن

دید زدن تمام شد
باشگاه رو با بغض ترک نکردم اما یه حسرت ته نگاهم بود، ته ذهنم
هیچ وقت چشم به داشته های دیگران نداشتم و ندارم اما
اما کاش منم کسی رو داشتم

منتشرشده در: on at 2:27 ق.ظ (۰) دیدگاه

درده نوشتن

توی فیلم کاغذ بی خط یه تیکه هست که خیلی دوستش دارم
اونجایی که زن بازیگر می گه ( جمله اش کامل یادم نیست ):
می گن نوشتن مثل زایدن می مومنه، اونی که اینو گفته زن نبوده،  من زنم و دو شکم زاییدم، من می دونم که نوشتن سخت تر از زایدنه

منتشرشده در: on آگوست 12, 2008 at 10:21 ب.ظ (۰) دیدگاه